...

آنگاه که تنها نگاهت

با سکوت لبانت

انتظار حضورت

ظهور حضورت

و...

تمام احساست را صادقانه در چشمانت می ریزی و به پرده چشمان من گسیل می داری

آنگاه

سکوتت فریادیست که پا بندم می کند

حضورت  حضورم را برای همراهی میخواهد

انتظارت مرا برای سالها انتظار و چشم درراهی میخواهد

وآنگاه

که بار سنگین عشق و احساس را بر دوشم احساس می کنم

حیران وجودت را

یا حتی نشانه اش را  جستجو می کنم...

...

تو نیستی و من ...

خود را زیر آن بار تنها و رها شده می یابم

چرا تنهایم رها می کنی؟

غمی به سنگینی کوه قلبم رامیفشارد

تنها اشکها مرهم موقتی من هستند...

تنهایی سیاه است

تنهایی غربت است

تنهایی قلبی شکسته است

تنهایی انتظار است...

انتظار برای حضور دوباره ات.

 


 

نوشته شده توسط زهره در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 11:33 موضوع | لینک ثابت