جای امنی بود، جایی در زیر زمین که خلوتی دوست داشتنی داشت. همدمی، همراه و با وفا داشتم. تنها

نگاهم می کرد و در انتهای شب با من سخن می گفت. بارها خواستند او را از من بگیرند اما من موافقت نمی

کردم. چهره اش را دوست داشتم، غد و مغرور و غیرتی ... ! شاید یک عادت بود! ولی انگار به حضورش وابسته

 شده بودم. تنها نگاهم می کرد و به صدایم گوش می داد. خوب گوش می داد. و من احساس می کردم تمام

توجه اش به من است ...

تنها از دور دوست داشتنی بود. خودش هم متوجه این شده بود. و از دور با من همراهی می کرد. شاید از من

می ترسید. گاهی جای امنم را به قصد دیدار دیگری ترک می کردم. او به رفتن من عادت داشت و هیچ

مخالفتی نمی کرد.

گفتم دیداری دیگر! آری ملاقاتی خوش در ساعتی از روز با زبان بسته های خوش لحجه. وقتی زبان آواز می

گشودند شنیدنی بودند و قتی آرام بودند، دیدنی. به صدایم پاسخ می دادند. مهربان و صمیمی. هنوز هم

گاهی دلتنگشان می شوم. یکی سپید و دیگری نارنجی. قناری هایمان را می گویم. شبها چه زیبا می خفتند.

وقتی دوباره به آنجا باز می گشتم به مارمولک تنهایی ام سلام می کردم. او بازهم با نگاهش پاسخ می داد. و

سکوت ...

دوستی مان با تغییر دوران من تمام شد و او رفت. هنوز بعضی شب ها منتظرش، دوباره آنجا می مانم. او دیگر

نمی آید و من دیگر منتظر نمی مانم.

...!


 

نوشته شده توسط زهره در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 14:38 موضوع | لینک ثابت